بر سنگ فرش
ياران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تيره فروريختند سرد
که گفتی
ديگر
زمين
هميشه
شبی بی ستاره ماند.
آن گاه
من
که بودم
جغد سکوت لانه ی تاريک درد خويش،
چنگ ز هم گسيخته زه را
يک سو نهادم
فانوس برگرفته به معبر درآمدم
گشتم ميان کوچه ی مردم
اين بانگ با لب ام شررافشان:
«ــ آهای!
از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد!
خون را به سنگ فرش ببينيد!...
اين خون صبح گاه است گويی به سنگ فرش
کاين گونه می تپد دل خورشيد
در قطره های آن...»
بادی شتاب ناک گذر کرد
بر خفته گان خاک،
افکند آشيانه ی متروک زاغ را
از شاخه ی برهنه ی انجير پير باغ...
«ــ خورشيد زنده است!
در اين شب سيا
[که سياهی ی روسيا تا قندرون کينه بخايد از پای تا به سر همه جان اش شده دهن،]
آهنگ پرصلابت تپش قلب خورشيد را
من
روشن تر
پرخشم تر
پرضرب تر شنيده ام از پيش...
از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد!
از پشت شيشه ها
به خيابان نظر کنيد!
از پشت شيشه ها به خيابان
نظر کنيد!
از پشت شيشه ها...
. . . . . . .
نوبرگ های خورشيد
بر پيچک کنار در باغ کهنه رست.
فانوس های شوخ ستاره
آويخت بر رواق گذرگاه آفتاب...
من بازگشتم از راه،
جان ام همه اميد
قلب ام همه تپش.
چنگ زهم گسيخته زه را
زه بستم
پای دريچه
بنشستم
وزنغمه يی
که خواندم پرشور
جام لبان سرد شهيدان کوچه را
با نوش خند فتح
شکستم:
«ــ آهای!
اين خون صبح گاه است گويی به سنگ فرش
کاين گونه می تپد دل خورشيد
در قطره های آن...
از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد
خون را به سنگ فرش ببينيد!
خون را به سنگ فرش
ببينيد!
خون را
به سنگ فرش...»
زندان موقت شهربانی، ۱۳۳۶-شاعر ناشناس